تبليغاتX
:: باران کویر :: - خدایا همچنان منتظرم تا عید واقعی ام فرا رسد و اون روز ، روز لقاء معبود یگانه و دیدار یارم است .

i:\h\1234.swf

خدایا همچنان منتظرم تا عید واقعی ام فرا رسد و اون روز ، روز لقاء معبود یگانه و دیدار یارم است .

سال نو بر همه مبارک  

به دنبال ناکجا آباد

نمی شه ماهی ای که امشب واسه شب عید می خریم ، شب عید بعد رو ببینه ؟ نمی شه  که سبزه ی روز سیزده به در ، در به در نشه ؟ نمی شه که این بهارا تا زمستونای بعدی بمونه ؟ نمی شه اتفاقات بدو ندید و نمی شه همیشه گریون نبود ؟

اینجوریه ! زحمت می کشیم ، می خندیم ، گریون می شیم ، نفس می کشیم ، به یاد تموم بوی عطرها و بوی سیب ها و بوی خدا لبخندی پر معنا می زنیم . اگه اسم اینا زندگی باشه ، ما همه داریم زندگی می کنیم . با همه ی تلخی ها و شیرینی هاش همینه ، میره   میاد  و ما تا یه موقع هایی هستیم . اما نه همیشه  !!

حالا هم سال 87 خسته از همه ی این تلخی ها و شیرینی ها و هق هق و قهقه های مردمش ، واسه به آخر رسیدن خودش داره لحظه شماری می کنه . اما ما آدمایی نیستیم که اونچه را که تو این سال و سالهای قبلش به ما گذشت رو فراموش کنیم . از هر کی که بپرسی ، حرف داره از قصه های تلخ تا شیرین این سال ( یکی قبول شدن ...یکی رد شدن از هر دری ، یکی از بوی سیبش ، یکی از خاطره ای که یه عطر به یادش میاره ، یکی از وبلاگی که یه روز یه نفر یه جا بهش هدیه کرده ، یکی از وبلاگی واسه مهدی افتتاح کرده ُ یکی از خاطره ی خداحافظی نکردن یه آشنا دلگیره و یکی دلتنگ صدایی مونده که یکی یه روز یه جا براش می خونده و خیلی چیزای دیگه که تو دل خیلی ها می گذره  ...... ) .

 خدایا من این صبح ها که مهمون ندارم !!

چند روزیه ، این آخرین هفته های اسفند ، صبح ها که از خواب پا می شم ، با اون روی زرد و حیرون زده ام ، حس می کنم عطری آشنا همه ی خونه ی سرد و خاکستری رنگ منو پر کرده ، پنجره ها را باز کردم ، همه جا اون عطر بود ، درا رو باز کردم ، اومدم توی راهرو ، همه جا رو اون عطر پر کرده بود .

خدایا من که کسی رو جز خودم و تو اینجا ندارم ! این بوی عطر از کیه ؟ انگار کسی عطر آلود خیلی وقته که پشت در . پنجره ی دل من نشسته بوده و من هیچ خبری نداشتم .

دویدم به طرف خیابون ، یه عده با دستای پر می رفتن خونه ، یه مرد مسن سر چهار راه داشت روزنامه می فروخت   نگاش می کردم اما هیشکی تا اون موقع که من دیدم ازش روزنامه ای نخرید ، نمی دونم اصلا اون همه ی روزنامه ای که دستشه رو می تونه تا غروب بفروشه ؟  یکی دیگه توی اوو باغچه ی کوچیک خیابون وایساده و شیلنگ آب دستشه و داره چمن ها رو آب می ده ، راستی اون بو با بوی چمن های آب خورده ی آفتاب زده یکی شده ، اون مرد شیلنگو می ذاره تو دهنشو و آب می خوره و دوباره شروع می کنه به آب دادن ..... نمی دونم چرا وقتی خودمون مجبوریم از اصفهون واسه شهرمون آب بیاریم  اونا از آب شرب واسه چمناشون استفاده می کنن ، اون طرف تر یه بانکه که توش پر آدمه ، مردم چقدر آخر سالها به تکاپو می افتنا .... انگار هیشکی جز من اون بو رو حس نمی کنه ، یه دختر کوچولو از کنارم گذشت ، یه تنگ ماهی خریده بود و چشاشو دوخته بود به رقص اون ماهی کوچولو ، یه پسر بچه ی کوچولوی دیگه ای رو دیدم که داشت نق می زد که پیرهنم چرا رنگش سفیده و من قرمز شو می خواستم ...م دونین چرا نق می زنه ؟ اونا اگه می دونستن بچه های هستن که وقتی بابا مامان می خواستن براش لباس بخرن ، یه پیرهن گشاد و بزرگتر ، یه کفش بزرگتر براشون می خریدن و می گفتن آخه شماها دارین قد می کشین ، نمی شه که هر سال برات کفش بخریم ، نمی شه که هر سال لباس بخری ، و در عوض مداد رنگی هاشون ، تیله هاشون ، عروسکاشون و سکه های عیدیشون کوچیک تر و تنگ تر می شد ، آخه همه ارزرون ترن . حالا هم نق می زنی ؟ اون پسر کوچولو که لباس سفید تنش بود ، یهو چشاش تو چشای متفکر من افتاد و با یه شرم خاص ، ساکت شد و به مامانش لبخند زد و .... .

من خیابونا رو همین جور می رفتم تا به صاحب اون بو برسم ، از دور مادری رو دیدم که با یه شاخه گل یاس می رفت پیش شهیدش ، عید واسه اونا که دور از هفت سین ماهان هم عیده ، همون عید اما نه ، خیلی خشگل تر از عید ماس .  اون مادر دلشکسته داره آواز می خونه و با سوز آوازش گریه می کنه ، مدام اسم پسر رشیدشو می بره و می گه یا حسین ! منو ببر پیش حسینم ، کمی آجیل مشکل گشا کنارش گذاشته که می گه مادر ببین برا خودمون نتونستم آجیل بخرم اما برا تو آجیل مشکل گشا آوردم ، ببین دستام داره می لرزه مادر ، پاشو ، ببین از اون وقت که تو نیستی دیگه سبزه نکاشتم ، ببین مادر دیگه لباس نو نخریدم ، پاشو ببین از وقتی تو نیستی دیگه عیدی ندارم ، ببین تو نیستی دیگه کسی نیس که چادر نمازمو بو کنه !

 بو ! آره بو هنوز میاد !!

ببین مادر فدات بشه ، از وقتی که تو نیستی ابرهای تو آسمونو همه رو به شکل قامت تو می بینم ، همیشه  وقتی می خوام سفره پهن کنم ، یه بشقاب هم واسه جای خالی سبزت می ذارم  .... .

مادر همون جور که اشک می ریخت گفت بخند مادر ، بخند عید شده ، اومدم دور و برتو جارو بزنم ، عید شده ، قربون چشمای پاکت بشم    ،     بخند .

نبود ، دلم سوخت ، واسه خودم بیشتر که مث اونا نیستم ، اگه پسرش بود ، چادر نمازشو بو می کرد ، اونقدر بو می کرد که نخ نخ می شد ، نبود ، تو غربت بود ، سیب سرخ اون مادر گریون تلخ در اومده بود ، مادر چراغش اونجا می سوخت ، یاس ها تو رنگ مهتابی نزدیک خاک شهید سبز شده بود ، مادر نگاهشو برگردوند و چشماش که به من افتاد ، زود اشکاشو پاک کرد و تا اومد بهم آجیل مشکل گشا تعارف کنه ، با یه عالم اشک که پهنای صورتمو گرفته بود برگشتم و دنبال بوی عطر بودم . این بوی عطر کیه ؟

برگشتم توی اتاق ، اونجا بوی عطر بیشتر بود ، در کمد رو که باز کردم بوی عطر چنان به سر و صورتم خورد که چشمام پر از اشک شد ، شیشه ی عطری اونجا بود که من به دنبال بوی اون همه ی شهرو گشتم و عیدهای زیادی رو دیدم و آخر من هم بی عید شدم ، عطری که خیلی وقته دست نخورده مونده  و  یادگار یه زخم کهنه بود ، همون جا پای در باز کمد زانو زدم و تا نیمه های شب سرمو گذاشتم روی دیوار و به خاطر نبودت گریه کردم .

خدای دوست داشتنی من ، اونایی که از کنار ما رفتند و به رسیدند خیلی بزرگ تر از من بودن ، کمکم کن تا من نیز لایق به رسیدن باشم .

بارالها ، ای مقلب و مدبر شب و روزهای ما ، ای دگرگون کننده ی احوال همه ی آدمیان ، حالی من ضعیف را به بهترین حال برگردون .

مهربونم یک سال از عمرمون گذشت و هم چنان در آرزوی دیدن روی وصف نشدنی مهدی ثانیه شماری می کنیم ، ظهورش را نزدیک بفرما .

خدایا همچنان منتظرم تا عید واقعی ام فرا رسد و اون روز ، روز لقاء معبود یگانه و دیدار یارم است .

غمخوارم  جای شهیدان عزیزمون خالی است و یادشون همیشه توی دلامون زنده است .


| | ارادت به آ قا در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387;ساعت 10:43 قبل از ظهر; توسط طاهره ;