فقط يه درددل ! همین !!!

به دنبال ناکجا آباد
براي حال و احوال اينروزام!
.
.
.
سه نقطه!
سرخط!
.
ای خدا، ميدوني؟ اين روزا احساس ميكنم كه اين نخهايي كه به دستا و پاهام بسته شدن رو سرشون رو خودت نگرفتي...فكر ميكنم خسته شدي و به يكي از اون بغلدستيهات گفتي يه چند وقتي با اين نخها بازي كنين تا من برگردم...
حالا...من دارم به در و ديوار ميخورم...
.
دست راستم رو پشتم قايم ميكنم...انگشتام رو بستم و فقط انگشت اشاره و انگشت بزرگه رو باز كردم...دستم مثل يه قيچي شده...يه قيچي آماده كردم...به خدا ميگم اين دفعه تو بگو...خدا ميگه سنگ، كاغذ، قيچي...
من قيچيام رو ميآورم...اما اون باز هم يه سنگ ميآره...
سنگ، كاغذ، قيچي...سنگ، كاغذ، قيچي...
اووه! با خدا سنگ، كاغذ، قيچي، هم فايده نداره...همش ميدونه من چي ميخوام بيارم...همهچي رو از قبل ميدونه...حتي من مشتم رو پشتم قايم ميكنم و حتي در آخرين لحظه تصميمام رو عوض ميكنم وبه جاي سنگ، مثلا كاغذ ميآرمها! ولي اون خيلي خونسردانه، خيلي خونسردانه يه دونه قيچي ميآره و همه چيرو ميبُره!!!!...
.
اين روزا به همهچي شبيهام الا خودم.....خدايا اگه اين روزا دنبال يه "مترسك" خووب براي بهشت ميگشتي...اگه خواستي بهشتيهات رو بعضي اوقات بترسوني...يا حتي اگه براي جهنمت خواستي، من ميام...
ميدوني خدا؟ من بازي كردن رو خيلي دوست دارم...كلا بازي رو زياد دوست دارم...با يكي گردو، شكستم بازي ميكنم، تو كه بيكار باشي باهات سنگ، كاغذ، قيچي...اما بيشتر بازيهايي كه دوست دارم بازيهاي فكرياي نيستن...من بازيهاي احساسي رو دوست دارم...
من نميخوام نميخوام نميخوام محاسبهگر باشم...من نميخوام مثل يه شطرنجباز رفتار كنم. من اصلا تو زندگيم شطرنجبازي رو دوست ندارم...من نميخوام رفتار طرفم رو حدس بزنم و بشينم بازيهاي بعديش رو پيشبيني كنم...من نميخوام مهرههام رو بچينم...بعد همش فكر ميكنم اطرافيانم هم بايد همين جور بازيها رو دوست داشته باشن...بابا به خدا نه شطرنجه، نه پازله...من نميخوام اطرافيانم رو مهرههام بدونم، بعد بشينم براشون بازي بچينم...خدايا واقعيت اون چيزيه كه توي ذهن ماست...من نميخوام احساسم رو محاسبه كنم...من نميخوام توي احساسم دو دوتا چهارتا داشته باشم. نه! نه! من ميخوام اگه قراره يه احساس حرف بزنه...دو دوتا بشه 5 تا !!!...اصلا نميخوام بشينم بگم اگه اون چيزي كه من احساس ميكنم انجام بشه اون با كدوم مهرهاش بازي ميكنه...من تو زندگيم همينجور بازيها رو دوست دارم...
.
خدايا، داره برميگرده!! داره اون سردی پائیز و زمستون و بوی عطر و سیب سرخ برميگرده! يادت ميآد روزهاي سردردهام رو؟؟! اين روزا مامانم هم نميتونه نگرانيشو رو از چايي خوردن زياد من پنهون كنه...
يادت مياد؟!...دوتا "ارگوتامينسي" همزمان! ببين من نميخوام اونروزا برگرده...من نميخوام بهم بگن ! نصفه يكي از اين قرصها براي سن تو زياده، تو دوتا دوتا ميخوري؟؟؟!! ببين حرفهام تو بهشت رضا يادته؟؟!! اون روزا! روزاي پروژه "قبرستونهاي شهر مشهد"...سرمون رو ميزدي، تهمون رو ميزدي تو بهشترضا و خواجهربيع و حرم و...بوديم...يادت مياد حال و احوال بد اون روزا؟؟!! وقتي كه مرگ رو "از رگ گردن نزديكتر" احساس كردم؟!...تكرار نميكنم! خودت خووب ميدوني!...درد دلهاي اون روزام يادته؟!...
.
حرفهاي اونروزات يادت ميآد؟ روزهاي روزههاي عجيب و غريب...روزاي فيلم "پري"...روزاي "معرفت"...روزاي "حكمت"...روزاي "هو سميع و العظيم"...روزاي "هو الطيف"...همونروزا بود كه بهم گفتي: "ولله عاقبه الامور"..."يا ايها الذين امنوا اتقوا الله حق تقاته"...بهم گفتي: توكل!...توكل! توكل! خدايا مگه نميگن "اگر خداوند بر تو خير و رحمتي خواهد ، احدي آن را رد نتواند كرد كه فضل و رحمت حق به هر كس از بندگان كه بخواهد البته مي رسد ..."...خوب ميدونم چي دارن ميگن...ولي قبول كن كه قرار ما اين خير و رحمت ها نبود...نگو كه ميخواي آزمايش كني...امتحانام رو بهت پس دادم...كاري به نتيجههاش ندارم...ولي .................زخم دلم تازه شده !!!! تازه شده! تازه !
امام رضا جون! ميشه مثل قديما بري سر اون نخها رو خودت بگيري؟!!
هو الطيف!
.
.
.
ولي اينا فقط يه درددل بود! همين!
.
.
.
سرخط!
نقطه!







