تبليغاتX
:: باران کویر ::
.:باران که ببارد همه عاشق هستیم:.

فقط يه درددل ! همین !!!

به دنبال ناکجا آباد

براي حال و احوال اين‌روزام!
.
.
.
سه نقطه!
سرخط!

.
ای خدا، مي‌دوني؟ اين روزا احساس مي‌كنم كه اين نخ‌هايي كه به دستا و پاهام بسته شدن رو سرشون رو خودت نگرفتي...فكر مي‌كنم خسته شدي و به يكي از اون بغل‌دستي‌هات گفتي يه چند وقتي با اين نخ‌ها بازي كنين تا من برگردم...


حالا...من دارم به در و ديوار مي‌خورم...
.
دست راستم رو پشتم قايم مي‌كنم...انگشتام رو بستم و فقط انگشت اشاره و انگشت بزرگه رو باز كردم...دستم مثل يه قيچي شده...يه قيچي آماده كردم...به خدا مي‌گم اين دفعه تو بگو...خدا مي‌گه سنگ، كاغذ، قيچي...
من قيچي‌ام رو مي‌آورم...اما اون باز هم يه سنگ مي‌آره...
سنگ، كاغذ، قيچي...سنگ، كاغذ، قيچي...
اووه! با خدا سنگ، كاغذ، قيچي، هم فايده نداره...همش مي‌دونه من چي مي‌خوام بيارم...همه‌چي رو از قبل مي‌دونه...حتي من مشتم رو پشتم قايم مي‌كنم و حتي در آخرين لحظه تصميم‌ام رو عوض مي‌كنم وبه جاي سنگ، مثلا كاغذ مي‌آرم‌ها! ولي اون خيلي خونسردانه، خيلي خونسردانه يه دونه قيچي مي‌آره و همه چي‌رو مي‌بُره!!!!...
.
اين روزا به همه‌چي شبيه‌ام الا خودم.....خدايا اگه اين روزا دنبال يه "مترسك" خووب براي بهشت مي‌گشتي...اگه خواستي بهشتي‌هات رو بعضي اوقات بترسوني...يا حتي اگه براي جهنمت خواستي، من ميام...

مي‌دوني خدا؟ من بازي كردن رو خيلي دوست دارم...كلا بازي رو زياد دوست دارم...با يكي گردو، شكستم بازي مي‌كنم، تو كه بيكار باشي باهات سنگ، كاغذ، قيچي...اما بيشتر بازي‌‌هايي كه دوست دارم بازي‌هاي فكري‌اي نيستن...من بازي‌هاي احساسي رو دوست دارم...
من نمي‌خوام نمي‌خوام نمي‌خوام محاسبه‌گر باشم...من نمي‌خوام مثل يه شطرنج‌باز رفتار كنم. من اصلا تو زندگيم شطرنج‌بازي رو دوست ندارم...من نمي‌خوام رفتار طرفم رو حدس بزنم و بشينم بازي‌هاي بعديش رو پيش‌بيني كنم...من نمي‌خوام مهره‌هام رو بچينم...بعد همش فكر مي‌كنم اطرافيانم هم بايد همين جور بازي‌ها رو دوست داشته باشن...بابا به خدا نه شطرنجه، نه پازله...من نمي‌خوام اطرافيانم رو مهره‌هام بدونم، بعد بشينم براشون بازي بچينم...خدايا واقعيت اون چيزيه كه توي ذهن ماست...من نمي‌خوام احساسم رو محاسبه كنم...من نمي‌خوام توي احساسم دو دوتا چهارتا داشته باشم. نه! نه! من مي‌خوام اگه قراره يه احساس حرف بزنه...دو دوتا بشه 5 تا !!!...اصلا نمي‌خوام بشينم بگم اگه اون چيزي كه من احساس مي‌كنم انجام بشه اون با كدوم مهره‌اش بازي مي‌كنه...من تو زندگيم همين‌جور بازي‌ها رو دوست دارم...
.

خدايا، داره برمي‌گرده!! داره اون سردی پائیز و زمستون  و بوی عطر و سیب سرخ برمي‌گرده! يادت مي‌آد روزهاي سردردهام رو؟؟! اين روزا مامانم هم نمي‌تونه نگراني‌شو رو از چايي خوردن زياد من پنهون كنه...
يادت مياد؟!...دوتا "ارگوتامين‌سي" همزمان! ببين من نمي‌خوام اون‌روزا برگرده...من نمي‌خوام بهم بگن ! نصفه يكي از اين قرص‌ها براي سن تو زياده، تو دوتا دوتا مي‌خوري؟؟؟!! ببين حرفهام تو بهشت رضا يادته؟؟!! اون روزا! روزاي پروژه "قبرستون‌هاي شهر مشهد"...سرمون رو مي‌زدي، ته‌مون رو مي‌زدي تو بهشت‌رضا و خواجه‌ربيع و حرم و...بوديم...يادت مياد حال و احوال بد اون روزا؟؟!! وقتي كه مرگ رو "از رگ گردن نزديك‌تر" احساس كردم؟!...تكرار نمي‌كنم! خودت خووب مي‌دوني!...درد دل‌هاي اون روزام يادته؟!...
.
حرفهاي اون‌روزات يادت مي‌آد؟ روزهاي روزه‌هاي عجيب و غريب...روزاي فيلم "پري"...روزاي "معرفت"...روزاي "حكمت"...روزاي "هو سميع و العظيم"...روزاي "هو الطيف"...همون‌روزا بود كه بهم گفتي: "ولله عاقبه الامور"..."يا ايها الذين امنوا اتقوا الله حق تقاته"...بهم گفتي: توكل!...توكل! توكل! خدايا مگه نمي‌گن "اگر خداوند بر تو خير و رحمتي خواهد ، احدي آن را رد نتواند كرد كه فضل و رحمت حق به هر كس از بندگان كه بخواهد البته مي رسد ..."‌...خوب مي‌دونم چي دارن مي‌گن...ولي قبول كن كه قرار ما اين خير و رحمت ها نبود...نگو كه مي‌خواي آزمايش كني...امتحانام رو بهت پس دادم...كاري به نتيجه‌هاش ندارم...ولي .................زخم دلم تازه شده !!!! تازه شده! تازه ! 


امام رضا جون! ميشه مثل قديما بري سر اون نخ‌ها رو خودت بگيري؟!!

 هو الطيف!
.
.
.
ولي اينا فقط يه درددل بود! همين!
.
.
.
سرخط!
نقطه!

نوشته شده توسط طاهره در چهارشنبه هفدهم مهر 1387

لينك مطلب

اين محال است كه خداوند ساخته خود را بشكند

اين ساخته اوست كه بي محا با خود را ميشكند

به دنبال ناکجا آباد

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند؟

الهى ! به كبریائیت ‏سوگند كه از ثیاب فقر فخر دارم و از فاخر شرم،كه در آن همرنگ بینواى دل شكسته‏ام
و در این ؛ بیم دل شكستن است چه كنم كه در این اوان بى اساس" لولا اللباس لا لتبس الامر على اكثر الناس " .


الهى ! لذت گرسنگى را در كامم بركت ده .
 
الهى ! حشر با عالم خیال كه اینقدر لذیذ است‏ حشر با عالم عقل چه خواهد بود .

الهى ! آمدم ردم مكن ، آتشینم كرده‏اى سردم مكن .
 
الهى ! اگر تا قیامت‏ براى یك صغیره استغفار كنم از شرمندگى تقصیر بندگى به در نخواهم شد.

الهى ! سخن در عفو و رحمتت نیست گیرم كه تو بخشیم من از شرمندگى چه كنم تو خود گواهى كه از استغفار شرم دارم.

الهى ! استغفار ، خواستن غفران تست‏ ، با خاطره گناه چه كنیم.

الهى ! چه باید كرد كه گناه فراموش شود ، و گرنه با یاد گناه اگر برانى ، شرمنده ، و اگر نوازى شرمنده ‏ترم.

الهى ! دیگر از بهشت لذت نتوانم برد ؛ چه عفو احسان درازاى جرم و عصیان ، انفعال بیشتر

الهى ! یقینم را زیاد گردان و اضطرابم را به اطمینان مبدل كن و آنى را در آخر خواهى كنى در اول كن ، كه شفاعت آخرین از آن ِ ارحم الراحمین است.

الهى ! دل خوش بودم كه گاهى گریه سوزناك داشتمو دانه‏هاى اشك آتشین میریختم ولى این فیض هم از من بریده شد كه بیم زوال بصر است و امور مهمى كه در آنها امتثال فرمان تو است در نظر، ولى بارآلها عاشق نگرید چه كند و بنده فرمان نبرد چه كند.

الهى ! مرا در سایه ی خاتم صلى الله علیه و آله و سلم داشتى كه تو را یابم و بندگانت را دریابم ؛ شكراین موهبت چگونه گذارم .

بارالها ، ناپاك را به سویت‏ بار نیست و با بندگانت كار نیست ، دستم را بدار تا در راهم استوار باشم .

نوشته شده توسط طاهره در یکشنبه چهاردهم مهر 1387

لينك مطلب

در حرم یار خرامان شدم --- باک ندارم ، که گریان شدم
گر شود ارزان دلم از طلا --- بین که حق را ، خواهان شدم

به دنبال ناکجا آباد

خدايا: تو خود مي داني كه چه سخت است اگركه ماهي كوچك اسيرآب دريا ي بيكران باشد.

خدايا: تو خود مي داني برای من كه هميشه دلم می خواسته با تو زندگي کنم اين سير تكراري روزگار كه نا خواسته مرا به كام خود مي برد چه قدر ملال آور وخسته كننده است

خدايا: آخر چگونه مي توان شكوه تو را در زيبايي گل بجوييم درحالي كه اين تكرار هميشگي اشتياق خوب ديدن را از من گرفته است. چگونه ميتوانم حمد و ثناي تو را از زبان چكاوكها بشنوم در حالي اين تكرار اشتياق خوب شنيدن را از من سلب كرده است


خدايا: مي ترسم كه اگر به همين منوال پيش رود ديگر شعله هاي عشق تو در وجود من هر روز بي فروغ و بي فروغتر شود. تاجايي كه ديگر نه اشتياقي براي پرواز داشته باشم و نه اميدي به رهايي

پس اي خداي مهربان مرا از اين تكرار از اين يكنواختي كه همه ي روزهاي مرا فرا گرفته است رهايي ده

خدايا: به من اشتياقي ده تا دوباره چشمانم قادر به ديدن شگوه تو در زيبايي گل ها باشد. خدايا: به من اشتياقي ده كه دوباره بتوانم صداي مناجات تو را از زبان چكاوك ها بشنوم.

خدايا: به من عشقي ده كه روز به روز به تو نزديكتر شوم


خدايا : چگونه مي توانم روي به سوي تو بياورم و زبان به حمد و ثنايت بگشايم در حالي كه خود از كرده خويش آگاهم . چگونه مي توانم دوستار تو باشم در حالي كه بر عهد و پيماني كه با تو بسته ام وفادار نبوده ام . چگونه مي توانم طلب عفو و بخشش كنم در حالي هنوز شعله هاي عصيان در درونم فروزان است.


بارالها:چگونه مي توانم روي به توبه آورم درحالي كه اسير هواهاي نفساني خويشم.


بارالها: تو از علاقه ي من نسبت به خودت آگاهي و ميداني كه چقدر مشتاق رسيدن توام ولي هر وقت كه تصميم گرفتم كه به سوي تو بيايم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت . هميشه آرزويم اين بوده است كه حتي براي يك روز هم كه شده آنچه باشم كه تو مي خواهي وآنچه كنم كه تو مي پسندي ولي افسوس اين نفس سركش تا كنون مجال برآورده شدن اين آرزو را به من نداده است


بارالها : مي ترسم، از خويش و از اين سرنوشتي كه در انتظار من است ميترسم . از اين بيابان و شوره زاري كه در پيش روي من است ميترسم. مي ترسم كه مرگ به سراغم بيا يد و آرزوي رسيدن به تو را اين بار از من بستاند. پس اي پروردگار بي همتا به لطف و كرم خويش مرا از مرداب رهايي ده و تواني ده تا خويشتن را از هر چه بدي است پاك كنم

نوشته شده توسط طاهره در شنبه سیزدهم مهر 1387

لينك مطلب

به نام خدایی که همین جاست !

به دنبال ناکجا آباد

خدا   ،  نمیدونم چه سر ی و رازی توی این عالم هست.
خدایا نمیدونم چرا بعد از این همه سال  ، از زمانی که آدم ابوالبشر را به روی زمین فرستادی و این همه پیامبر و امام و آدم خوب برای هدایت همین چند میلیارد آدم که توی همین لحظه که دارم با تو حرف       می زنم  روی زمین هستند چرا ، چرا من هنوز توی خم یه پیچ موندم. نمیدونم چرا!
واقعاً نمیدونم چرا گاهی تجربه این همه سال های بشریت که به ما ها رسیده را زیر پا می زارم و اون جوری که باید باشم نیستم . اونی که باید باشم  و نیستم و به سمتی که اون جوری که باید باشم پیش نمی رم .
لطیفی میگفت : اون وقت ها که عاشقم من نیستم .

ولی خدایا ، من دارم میگم

خدایا نکنه یه وقت هایی که یادت نیستم    فکر کنی من اونم     نه خدایا! تو که خودت بهتر می دونی من چیم و کی هستم    دقیقاً  اون من نیستم    خدایا      هر وقت که عاشق نیستم من نیستم  .

خدایا تو خودت کمکم کن  ، الهی و ربی      من که غیر از تو کسی را ندارم . من غیر از دایره لطف و مرحمت تو کجا برم .  خدا نمی تونم خارج شدن از دایره رحمتت را بر خودم فرض کنم .

زندگی پر از فراز و نشیب   ولی من خودم می دونم که بندگی تو نباید این جوری باشه می دونم خدا بندگی من تقریباً داره همینجوری می شه یعنی هر وقت توی گرفتاری و غم و درد باشم به یاد تو می افتم و تا توی رحمت لایزال تو غرق می شم یادم می ره که این نعمت ها را به من داده و یادم می ره  که عاشق تو باشم . راحت تر بگم از بابت این قضیه از دست خودم دل خورم که بندگی من هم گاهی زیاده و هم گاهی کم   ، خدایا خودت به فریادم برس  ، یا الهی .

خدایا نکنه تو  رو گذاشتم کنار و هر وقت که به مشکلی بر می خورم تو را می آرم جلو و ازت کمک  می خوام .   وای خدای من ،    مولای من ، الهی ، ربی ،

خدایا من رو به خاطر تمام کارهای کرده و نکرده ام ببخش  ، به خاطر اون بندگی هایی که باید می کردم من رو ببخش .

خدایا ای کسی  که آرام دل هایی من دل نگرانم به خاطر زیادی گناهانم و کمی توبه ام . خدایا نگرانم چون به اندازی که می تونستم به فکر تو باشم نبودم . الهی . خدایا ولی تو همیشه همیشه به فکر من بودی و هستی

خدای من ،   اگر من بنده ی توام تو هم فقط و فقط خدای منی خدا جون دلم می خواد ساعت ها با هات حرف بزنم . خدا ،

خدا دلم می خواد اون جوری باشم که تو می خوای خدا . خدا چقدر من بدم و تو خوبی . خدا دلم می خواد ساعت ها بگم و بنویسم و گریه کنم و بگم  خدا


خدا می گن اگر 10 بار خدا را صدا بزنی خدا با تمام گناهایی که کردی میگی بگو بنده بگو چی می خوای و جوابت رو میده هر چند که در اندازه شنیدن  پاسخ حضرتش نیستیم و گاهی فکر میکنم که جواب ما را نمیده  اما بهتر یکم درست تر نگاه کنی اگر با من 10 بار گفتی خدا و اون وقت ته ته دلت یه چیزی قلقلک داد و چند تا دونه اشک روی گونه ها جاری شد بدون هنوز یه چیزی اون ته ته ته باقی مونده


هنوز میشه یه کار هایی کرد خدایا من که این جوری فکر می کنیم به این عقلی که تو دادی  وقتی رجوع می کنم میگه حتماً یه چیز هایی هست که اینجوری می شی و دقیقاً خدا میدونم که چرا هیچ اتفاقی خوبی برام نمی افتد چون یادم میره به اون چیزی که اون ته ته ته  هست مراجعه کنم . آهایی اونی که اومدی وسط حرف های من و خدام عیبی نداره میخوام بدونی این ها را نوشتم که هر وقت دوباره خودم خوندمش باز هم  به یاد حضرتش بیافتم .


خدای من


یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله 


العفو ، العفو ، العفو


 خدایا حالا که دوباره از اول چیز هایی که برات نوشتم میخونم با اینکه هنوز نمیدونم چه سری توی عالم هست ولی خوب میدونم که منِ گناه کار دارم تمام گنجینه ای که از حضرت آدم و تمام هادیان و صالحان برای من به ارث گذاشتند از بین می برم . خدایا خودت کمکم کن . تو این ارحم الراحیم . ای کسی که نیاز نیست بگم تو خودت می دونی و خیلی هم خوب می دونی خدایا تو
همونی که گناه داود را بخشیدی
همونی که عیسی بن مریم اعتبار دادی و اون را منجی قومش از دست یهود قرار دادی
همونی که صدای یونس را از دل تاریکی ها شنیدی
همونی که خطای آدم را بخشیدی
همونی که نوح را از غرق شدن نجات دادی
همونی که ابراهیم  را خلیل قرار دادی


و خدایا


تو همونی که محمد مصطفی را برانگیختی و برای نجات و هدایت انسان ها برتری اش دادی


خدای من به حق تمام لحضاتی که برای هدایت من هزینه کردی قسم  میدم کمکم کن که به بیراهه کشیده نشم و اون جوری که تو خالق من دلت می خواد بشم .


خدایا مگر خودت نگفتی



خدای من من دارم تو را صدا می زنم من دارم تو را می خونم من دارم ذکر تو جا می ارم . الهی و ربی 


خدا


و می دونی که من چقدر حقیر و ضعیفم خدا . خدا . خدا


خدایا کمکم کن

نوشته شده توسط طاهره در شنبه ششم مهر 1387

لينك مطلب

با دلهايي پر از عطوفت و مهر براي يكديگر دعا كنيم

ساعت حدود 22 است صداي قرآن است كه شنيده مي شود؛ آياتي كه همگي حال وهواي اين شب ها را دارد و احوالات هركسي را ناخودآگاه تحت تاثير قرار مي دهد. دوباره به سمت مسجد مي روم شايد بتوانم در مسجد اصلي جايي براي خود بيابم تا اين شب را در خانه صاحب شب به سر كنم؛ ولي موجي كه مثل خودم ناميدانه برمي گردند مرا هم با خود مي برد در هر گوشه از حياط مشتاقاني را مي بيني كه با خدای خود و امامشان در افشاي رازهاي دروني هستند. گويي امشب هزاران عقده گشوده خواهد شد. 

خيلي دلم مي خواهد با چند نفري سر صحبت را باز كنم و از احوالات و احساساتشان جویا شوم، ولي امشب كسي حوصله صحبت با دیگری را ندارد! همه امشب ... . 

در كنار در ورودي پيرمردي را مي بينم كه مبهوت ايستاده، گويي كه هزار ماه است چنين وضعي داشته است. در كناري روي تكه اي از پارچه زن و شوهر جواني را مي بينم كه با هم دعایی را زمزمه مي كنند. در سمتي ديگر جواني را مي بينم كه آهسته آهسته دانه هاي تسبيح را با هزاران هزار از بهترين كلمات رها مي كند. شايد من هم بتوانم گوشه اي دنج براي خود بيابم. امشب تمام گوشه ها پر شده اند و تمام گوش مردمان بر صداي من بسته مانده است. 

ساعت حدود 22:30 كه حجت الاسلام ذاكري بحث احكام را شروع مي كند؛ ولي امشب گويي همه در كوچه هاي كوفه سير مي كنند و نشان گمشده شان را در اين كوچه ها مي گيرند. آري خدا اين نزديكي هاست. زيرا دوستداران خدا اينجايند و صحبت از كساني است كه خدا را به خلق اين جهان دلبسته كرد. شايد بتوان در اين سرگشتگي هم به همه چيزهايي كه مي خواهم برسم هنوز جايي را نيافته ام ولي مقصد زياد دور نيست در اين كوير مي توانم سوسويش را در خود احسا س كنم.

اللهم اني افتتح الثنا بحمدك و انت مسدد للصواب بمنك... اي خدا من افتتاح ستايش را به حمد تو مي كنم و به نعمت و احسانت راه حق و صواب را مي جويم. اين صداي واحدي پور، مداح اهل بیت (س) است كه دعای افتتاح را مي خواند.

ساعت 23 است و هركس كه در تنهايي خودش دعای دلخواهش را مي خواند. راز و نيازش را تمام مي كند و همگي با هم همصدا به خواندن دعا و نيايش مشغول مي شوند. چه مي فهمم تاكنون هركسي خود با خدايش و با امامش نجوا مي كرد؛ ولی اكنون تمام انسان ها با هم به نجوا با محبوبشان مشغول مي شوند. اينجاست كه سرگرداني تمام مي شود و دوباره دل ها يك جهت را نشانه مي روند. آري اين چنين صيد خود را در آغوش صياد رها مي كند. زنگي دوباره همه مقصد يافته ها را سرگردان مي كند. اين بار همه سراغ از كوفه مي گيرند و برگه اي كه دستانشان است نشان از يك خانه دارد. امشب گويي خانه علي (ع) پذيراي هزاران هزار مهمان مي باشد. مگر نه اينكه مولا مريض است، مگر نه اينكه مولا در بستر افتاده است، مگر نه اينكه ديروز مولا براي اولين بار خميده از مسجد به منزل آمد. 

دوستان برويد كه مولا بايد استراحت كند. خدايا مولا را امشب چه مي شود، گويي هزار سال است در چنين شبي شيعيانش اين سئوال را مي پرسند آيا مي شود فردا نشود و اگر هم شد مولاي ما خوب شود ولي هزار سال است دلشكسته فردا را هم شب مي كنند. خدايا تو خود مي داني اگر هزار شب ديگر هم شود باز هم من از تو مي خواهم كه فردا مولايمان را خوب كني. دوباره سرگرداني دوباره بي كسي سراغم مي آيد. خدايا مگر ناله ها را نمي شنوي من تنها نيستم خيلي ها با من اينجا از تو اين را مي خواهند. خدايا يعني يكي كه دعايش مستجاب شود در بين ما نيست ... . 

ساعت 23:30 است كه حجت الاسلام محمد پور با خواندن دعاي جوشن كبير قدري مرا آرام مي كند؛ ولي جمعيت هنوز در حال گريه و زاري هستند. نمي دانم كجا بايد رفت در ميان دو شهر سرگرانم در ميان دعا باز هم به ياد كوفه مي افتم و به كوچه اي سر مي سپارم كه مولايم با احوالي سخت در بستر آرميده التهاب وجودم را مي گيرد. 

سبحانك يا لا اله الا انت ... جمعيت دوباره مرا به حال و هواي دعا و مسجد بر مي گرداند. ساعت یک بامداد است و من هنوز احساس سبكي نمي كنم؛ بار گناهان آنقدر به من فشار مي آورد كه هر چقدر هم ضجه و زاري كنم نمي توانم قدري از آن بكاهم ولي مگر حضرت رسول (ص) نبود كه فرمود: کسی كه در ماه مبارك رمضان آمرزيده نشود،‌ پس در كدام ماه آمرزيده مي شود؟ اي خدا يك مراسم ديگر باقي مانده و آن هم احياست كمكم كن تا از اين مكان مقدس مكاني كه خيلي ها با دستان خالي آمدند، ولي با دستاني پر برگشتند دست خالي رهسپار غربت از خود نشوم. حجت الاسلام سعيدي امشب گويي نمي خواهد آرام بگيرد امشب مگر كسي مي تواند آرام بگيرد. نه امشب تنها نيستي اگر سريع نجنبي از اين قافله خير عقب خواهي ماند، اينجا حقيقت مي فروشند و بهاي خريدش قدري خواهش است. فكر نكنم از عهده و وسعمان خارج باشد اينجا ست كه كرم حراج مي شود و بزرگي ها با توي از ذره ريزتر، همنشين مي شوند و در اين لحظات است كه در اين مكان مي تواني قدري از آن سرگرداني رهايي يابي. 

الي متي احار فيك يا مولاي،‌ و الي متي و اي خطاب اصف فيك و اي نجوي ... .

نوشته شده توسط طاهره در جمعه بیست و نهم شهریور 1387

لينك مطلب

مي تواني خشنود باشي … از درك لحظه ها!…

به دنبال ناکجا آباد

سلام…
مدتي است كه مي خواستم اين را براي تو بنويسم… تويي كه تا به حال نديدمت… تويي كه شنيده ام شاگرد اولي … و خيلي چيزهاي ديگر!
مي داني ! برايم كمي سخت بود! نوشتن براي كسي كه هيچ نمي شناسيش سخت است! … براي كسي كه مي آيد … نوشته هاي تو را مي خواند… ولي هيچ گاه حرفي نمي زند كه بداني چه حسي دارد!!
شايد هم …
فكر مي كردم اگر رشته كلام را به دست گيرم نمي دانم سر از كجا در مي آورم … و مي دانستم كه به عادت هميشه باز و بي پرده مي نويسم…آنوقت تو مي ماني و اين نوشته و زندگي هر روز … و لحظه هاي كه نمي داني چگونه بايد در چشمانش بنگري…
ولي خوب… تصميم گرفتم بنويسم … با زباني كه مي شناسم … و با واژگاني كه دوست دارم… حتي اگر اين واژه ها هنوز براي تو خيلي آشنا نباشند!!

دلم مي خواهد از رويايي شيرين شروع كنم… رويايي كه مال توست…مال تنهايي هاي تو و لحظه هاي عجيب و بي مانندي كه براي هر كسي در زندگي منحصر به فرد است!… چه حسي كه خانه نمي كند در پس اين روياها… و چه تصويرهاي شفافي كه از روبروي تو نمي گذرند… آنقدر نزديك كه فكر مي كني اگر دست دراز كني حتما لمسشان مي كني … لحظه اي كه دوست داري با هزار سال عوضش كني تا يكبار ديگر در برابرت خود نمايي كند…
شيرين است مگر نه؟
دوست داشتني است مگر نه؟
مي شود در شيريني اين رويا تمام روز را خوش بود… مي شود در شيريني اين رويا تا شامگاهي ديگر چشم از زشتي هاي هر روزه بر گرفت…
مي گويي روياست؟ مي دانم! …مي گويي خيال پردازي است؟ مي دانم!
اما لذت است … از جنس دريافت است… دريافتي شيرين و خيال انگيز!

حالا مي خواهم بگويم… دوست من!
هميشه آنچه در جهان بيرون مي گذرد مورد پسند ما نيست… هميشه آنچه اتفاق مي افتد در مسير آرزوي ما نيست… هميشه يك زهر تلخي هست كه مي تواند شيريني روياها را زهراگين كند…
هميشه مانعي هست كه راه رسيدن به خواستني را سد مي كند… هميشه فاصله اي هست!
عشق راه خود مي رود … و زندگي راهي ديگر…
زيبايي راه خود مي رود … و واقعيت راهي ديگر…
اينجا هميشه شيريني روياها آغشته زهر واقعيت اند…
اينجا ته هر لطافتي تيغي هست… و در انتهاي هر نزديكي پر باري، درد فاصله ها!

نمي تواني دنيا را عوض كني … نمي تواني بپرسي چرا هميشه خواستني ها دست يافتني نيستند… رسم زندگي اين است… دنيا اگر با همه زيبايي هايش دست يافتني بود بيشك جاي خوبي بود… اما تو مي داني … من هم مي دانم… كه نيست!

دوست من!
مي تواني هميشه شاكي باشي … ازين نداشتن ها و نرسيدن ها
و يا
مي تواني خشنود باشي … از درك لحظه ها!… از آنچيزهايي كه ديده اي و تجربه كرده اي ، شيريني آنها را چشيده اي و دريافته اي كه با همه روزمرگي ها و زخم ها هنوز زيبايي هايي هم هست…
مي تواني خشنود باشي كه آنكه پر نقش زد اين دايره مينايي نقشي هم از زيبايي به تو نشان داده است…
مي تواني در آن لحظه هاي خاموش شب… كه جز تو و نجواي درونت هيچ كسي شاهد نيست، پروردگاري را شكر گويي كه حس اين زيبايي را به تو ارزاني كرده است و به تو اين توان داده است كه عاشق باشي و خلوص عشق را تجربه كني… تن در جوي عشق بشويي و شيريني يك روياي زيبا را با همه وجود دريافت كني…پروردگاری که می تواند همیشه اشکبوس ابدی تو باشه .......

خشنود باشي كه خداوند فرصتي داده است براي درك عاشقي …
و بداني و بداني… كه تجربه عميق عشق به هر دلي وارد نمي شود!

نوشته شده توسط طاهره در جمعه بیست و دوم شهریور 1387

لينك مطلب

تو باعث نوشتنم هستی

به دنبال ناکجا آباد

ديشب دلم خيلي گرفته بود ، رفتم سراغ آلبوم عکسهام........

چشمم افتاد به عکسهاي بچگيم و تازه يادم اومد که آره يک روزي من .....

دلم براي سادگي هاي کودکي ام تنگ شده.

براي روزهايي که بي خيال از هر چيز غرق در بازي هاي کودکانه مان بوديم

براي همبازي هايم و چقدر پاک بود قلبهاي بي کينه ما و چه زيباتر خنده و گريه هامان .....

براي شبهاي که وقتي سر بر بالش خيال مي گذاشتم لحظه اي بعد بي هيچ

فکر و خيال مبهم به خواب مي رفتم و تا صبح رويا هاي شيرين مي ديدم.

براي خواندن کتاب هاي قصه و شعرم و لذت تماشاي کارتون نيک و نيکو .......

دلم براي آرزوهاي کودکي ام تنگ شده

دلم تنگ شده برای روزهایی که می شستم و از تلویزیون آوازه خونی بچه های آباده رو با شور و اشک می دیدم .

تو غریبی منم غریب تنها. چی میشه

این دل غریبه رو با خودت آشنا کنی

دلمو گره زدم به پنجر دارم میرم

دوست دارم تا من بیام اون گره ها روواکنی

من دارم میام ، دارم میام دوباره ، پیش تو ، پیش تو با همون چهره ، با همون دل کوچیک ، همونی ام که از این صفحه ها بریده بودم اما تو باعث تکانم شدی .

امام رضا سال پیش خیلی چیزا ازت خواسته بودم ، منو به بهترینهاش رسوندی ، ازت ممنونم . امسال اولین سالیه که برای اومدن پیش تو ، خودم دارم تصمیم می گیرم ، خیلی خوبه !


آقا نمي دوني اين دلسوخته چقدر دلتنگ ديدارته ........

دلم هواي دسته کبوتر هاي حرمت رو کرده ......

دلم براي سقا خونه طلا ونوشيدن يک جرعه آب از کاسه هاي زرينش تنگ شده ....

آقاجون ميخوام دوباره بيام به جايي که ميگن بهشت خداست ...

ميخوام که منو توي خونه قشنگت راه بدي ...

می دونم امام رضا مهموناشو خيلي دوست داره ....

تازه مهموناش سر روي ضريحش مي ذارند کلي با اشک و آه باهاش درد و دل ميکنند ...

من هم ميخوام بيام پابوست و عقده دلم رو پيشت باز کنم....

يا امام رضا، به پنجره فولادت دخيل مي بندند به اميدي که گره هاشون باز بشه ....

آقا جون من هم خیلی وقته دلمو به پنجره ات گره زدم ، دوستدارم مال خودت باشه ، مال خودت و فدای خودت .......

گداي کوي توام ، نا اميدم مکن ....

نوشته شده توسط طاهره در جمعه یکم شهریور 1387

لينك مطلب

خدای من ، اگر مرا به جرم هايم نكوهش كني ، بخششت را به رخت خواهم كشيد. و اگر مرا به گناهانم ملامت و سرزنش كني ، آمرزشت را بهانه خواهم كرد. و اگر به آتشم در اندازي ، به اهل آتش اعلام مي كنم كه شيدا و عاشق تو بوده ام.

به سوی ناکجا آباد

یا لطیف ارحم عبدک الضعیف

 مدتهاست از خودم بی خبرم دلم برای خودم تنگ شده هیچکس از جنس احساس من نیست همه با من غریبه شدند دلم برای خودم میسوزه دیگه توی نمازهام خالی نمی شم دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است میان ما ورسیدن هزار فرسنگ است . مدتی است که حس میکنم دلم در سینه ام جا نمیشود. حس میکنم یکنفر اشنا مرا صدا میزند هر جا میروم با من است دلم بیقراری میکند.میخواهم اگر خدا توفیق دهد تمام قران را حفظ کنم .هر وقت که مشکلی برایم پیش بیاید و یا احساس دل تنگی بکنم سوره های را که از حفظم میخوانم و واقعا بهترین مسکن برای دردهای این دنیا یاد خدا است .

خدای من بازم منم، همون بنده ات که هر وقت کم میاره زود درخونت سبز می شه!
خدای من! خونت که همین دل شکسته عبدالفاطمه است ! پس چرا نمی بینمت؟ خدا ی مهربونم، یاستارالعیوب! چرا من دائم خطا می کنم و تو می پوشونی این عیبو خطایم؟
خداجونم! چرا گاهی اوقات نمی تونم حرف دلم رو بزنم؟ چرا دلم آتیش می گیره و فقط تو رو صدا می زنم؟
اله من! سر بر بالین که می گذارم انگار تموم سختیا میاد سراغم! آخه معلوم نیست فرداصبح بتونم بیدار بشم و برم سراغ حساب و کتابام!
اله من! تو خود اسیر خود کن که اسیر خویشتن نگردم. اله من! آتشی به پاشده در این هجر که نتوانم از آن به سلامت گذشتن! پس بسوزانم در این آتش که خاکسترم به از این وجودم خاک بی ارزشم است.
اله من!نازنین خدای من! پس کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدای من دل به دست مهربونی دادم که به درگاه مولایم بیاورد برای درمان! بپذیر این دل سوخته وشکسته که هرچه شکسته تر خوش نواتر!
اله من! دل به دست مهربونی سپردم که به آستان بانویم بیاورد برای رهاشدن! بیا و به خاطر این دل آتش گرفته از هجر یه نگاهی به دل سنگ صبورم بینداز که تنهایی مهربونم بدجور خرابم کرده!
اله من! بیا و ببین چه بر سر دل می رود در این زمان بی حجت!؟؟؟؟؟؟؟؟
الهی به تو می سپارمش سنگ صبورم! آتش عشقی بر دل مهربون نادیده ی عبدالفاطمه به پا کن که شایسته ی منتظران مولاست!
خدای من! به امید لطف و کرمت مهربون خدای من!

نوشته شده توسط طاهره در دوشنبه سوم تیر 1387

لينك مطلب

به دنبال ناکجا آباد

هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتی؛                                            
هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدردانی و تشکر کردی؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهایم افزودی؛
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی‌پایان تو!؟
...من کدام یک از نعمت‌های تو را می‌توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر بسپارم؟
...خدایا! الطاف خفیه‌ات و مهربانی‌های پنهانی‌ات بیشتر و پیشتر از نعمتهای آشکار توست.
...خدایا ! من را آزرمناک خویش قرار ده آن‌سان که انگار می‌بینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می‌کنم.
خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرمانی‌ات به وادی شقاوت و بدبختی‌ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه

نوشته شده توسط طاهره در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

لينك مطلب

مترسک همیشه می‌ترسید امّا نمی‌ترساند.

مترسک همیشه چوبی بود. مترسک همیشه تنها بود.

مترسک همیشه یک لنگه پا در وسط گندم‌ها ایستاده بود.

مترسک کلاه حصیری‌اش را دوست می‌داشت و پرندگانی که بر روی شانه‌هایش آشیانه می‌کردند.

مترسک همیشه دستانش رو به آسمان بلند بود و دعا می‌کرد که ای کاش انسان باشد.

مترسک همیشه می‌ترسید، اما نمی‌ترساند.

مترسک همیشه دوست داشت انسان باشد.

اما مترسک همیشه برای انسان‌ها یک مترسک بود.

به دنبال ناکجا آباد 

فرقی نمی کند نشناسدم    کسی ِچون من همان مسافرشبهای ظلمتم و باید که بگذرم
به سوی ناکجا آباد 

  من میروم

اگر تو همی مانی

در این سرای تیره و سرگردان

من می روم

اگر تو همینت مراد بود

دراین کویر سوخته ی خشک وبی علف

آری!  تو شاد باش

در یا که میرود

میرسد از چشمه ها به بحر

آری! چه چاره

از گذر روزگار ما

من میروم

اگر تو بمانی

در این سرا

اما فقط
من میروم

صدای من اینجا همیشه

                    هست !

آری !

من می روم

وباکی ندارم ازاین رفتن

من میروم اما

شهامت بیان

       صداقت زبان 

            ووهم من دردل ناکسان

همیشه میماند

راستی و صداقت ازمن

به نسل نسل شریفم

       جاویدانه میماند.

وتو ای خصم بیکاره !

ای دوست نما

           دشمن مکاره ! 

بدان که همباوران

سنگرهای آزادی وحق

انتقامم را ازتو

بار

        بار

                می گیرند. 

 

 

نوشته شده توسط طاهره در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

لينك مطلب


درباره وبلاگ

...خدایا
هر وقت صدات می زدم طوری جوابمو می دادی که انگار مدت هاس منتظرم هستی...
تازه ترین مطالب baranekavir
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً